خانه وبلاگ
تماس با نویسنده
نویسنده وبلاگ
erekhshe
اِرخشه در اَوستا یعنی آرش
آرشیو وبلاگ
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
لینک دوستان
وحدت عارفانه
هيئت تير اندازی با کمان استان مازندران
نگار
شبگرد
فرهنگ لغت آن لاين مازندرانی
دفترچه يادداشت من
شهر من ... ساری
بهارانه
خون سلطنتی
فرشتگان کوچک
آوای تنهايی من ( song of my solitude )
دختر نقاش
من فرشته تو هستم
بچه شيرگاه
قفس
پروانه آرزوها
خوابی در هياهو
پرشين وبلاگ
ليست وبلاگ هاي فارسي
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
هر روزتان نوروز ، نورزتان پیروز ای ایرانیان ، فرا رسیدن نوروز باستان ، تابش بهار بر ایران همیشه جاودان ، و یادگار شش هزار سال تاریخ و تمدن و فرهنگ بر شما هموطنانم شاد باش باد !
شاد زی مهرتان افرزون باد، ای مردم کهن ترین سرزمین جاوید ! برای شما ، سالی خوش ، زیبا ، همراه با سلامتی روز افزون را در زیر سایه لطف و رحمت ایزدی را آرزومندم. در این لحظات پایانی سال از ایزد پاک می خواهم که همه هموطنانی که اکنون در بستر بیماری هستند را مورد لطف افزون تر خود قرار داده و سلامتی را به آنها بازگرداند... از یزدان پاک خواستار برآورده شدن تمام آرزوهای هموطنانم هستم... از یگانه آفریدگار عالم می خواهم ، تا همه عاشقان را به یکدیگر برساند... هر آنکه دلتنگ یار است آن را به وصال معبودش برساند... از خدا می خواهم تا دیگر روزی را نبینم که هموطنم دست خالی به خانه رفته ، شب را با گرسنگی و بیماری سپری کند... از خدا می خواهم تا هیچ پدری ، در مقابل هیچ کسی به خصوص فرزندانش شرمنده نشود... از خدا می خواهم تا همه هموطنانم را به سر منزل مقصود که لطف و رضایت الهی است روز به روز نزدیک تر کند... آمین ( همچنین باد) ! همانند سال قبل ، در آغاز سال جدید بار دیگر به فریاد می گویم که خداوندا ، راضی ام به رضای تو! با من آن کن که شایسته آن باشم ! هرگز بر من خشم نگیر ، چون که این بنده کوچک و خوار، تحمل آن ندارد که گوشه ای از ناراحتی تو را ببیند . تنها از تو ، برای خود ، آرزوی بخشش گناهانم را دارم و سربلندی و سرافرازی هموطنانم را. به همه مقدسات عالم سوگند که : ؛؛؛ خدایا ، عاشقانه دوستت دارم . ؛؛؛

به نام اورمزد دادار
درود بر شما دوستان بسیار عزیزم ،
من آرش ، بار دیگر با ارخشه به این دهکده جهانی بازگشته ام ،
دلیل تعطیلی این چند وقته وبلاگ " ارخشه " را به حساب مشکلاتی که برایم پیش آمد و درس ه و امتحانات دانشگاه بگذارید اما از امروز بار دیگر " ارخشه " با قدرتی بیش از بیش به حرکت خود ادامه می دهد.
اما در این مطلب قصد دارم از چیزی برایتان بنویسم که هر ساله با دیدنش به عنوان یک ایرانی اظهار شرمندگی می کنم ، و آن هم جشن گرفتن ولنتاین به جای سپندارمذگان !!!!
به راستی آن چیزی که من را بر آن داشت تا این مطلب را برای شما دوستان بنویسم دیدن گم کردن اصالت و فراموشی یاد و خاطره جشن های بزرگ ایران و اهورایی ایرانیان بود ، چرا از میان ان همه جشن فقط همه ما تنها مراسم چهارشنبه سوری و عید نوروز را به یاد داریم آیا فراموش کرده اید جشن مهرگان را ؟
فراموش کرده اید سپندارمذگان را ؟
در اینکه همه ما ، سپندارمذگان را فراموش کرده ایم شکی ندارم ، دلیل اثبات این گفته من را می توانید در روز 25 بهمن ماه خورشیدی برابر با 14 فوریه میلادی در خیابان ها و کوچه و بازار ، در مدارس و دانشگاه ، در محیط کار و هرجایی که فکر آن را می کنید ببینید ،
در این روز که روز ولنتاین ( والنتاین = Valentine) یعنی روز عشق ( غربی ها) است ، شور و حال عجیبس را در تمام کوچه ها و خسابان ها و در بین مردم ایران می توانید ببینبد ،
جالبتر از همه آنکه 90% مردم داستان و ماجرای ولنتاین را می دانند !
بگذارید این داستان را به صورت خلاصه یادآور شوم :
گویند " در قرن سوم میلادی که برابر می شود با اوایل امپراطوری ساسانی در ایران ، در روم باستان فرمانروایی بوده است به نام کلودیوس دوم ، کلودیوس عقاید عجیبی داشته است از جمله اینکه سربازی را خوب می دانست برای جنگیدن که مجرد باشد. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراطوری روم قدغن می کند. کلودیوس به قدری بی رحم و فرمانش به اندازه محکم بوده که کسی جرأت کمک به سربازان رومی را نداشت . اما کشیشی به نام والنتیوس ( والنتاین) ، مخفیانه عقد سربازان رومی را دختران محبوبشن جاری می ساخت . کلودیوس دوم زمانی که از این جریان خبردار می شود دستور می دهد که والنتاین را به زندان بیندازند.
والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان می شود. سرانجام کشیش به جرم جاری ساختن عقد عشاق با قلبی عاشق اعدام می شود..."
اینگونه است که او را به عنوان فدایی و شهید راه عشق می دانند و از آن زمان نهاد و سمبلی می شود برای عشق!
این داستان را به راستی از هرکسی بداند به خوبی می داند اما آیا کسی از میان آن همه سیل انبوه جمعیت از داستان سپندارمذگان و روز عشق ایرانی چیزی می داند؟
نکته جالب توجه این است که این روز در تقویم جدید ایران روز 29 بهمن خورشیدی ، تنها 3 روز پس از ولنتاین ( روز عشق غربی ها! ) است!
حال برای شما هراهان همیشگی عزیزم گزیده ای از تاریخ سپندامذگان را برای شما نقل می کنم :
این روز در ایران باستان " سپندارمذگان " یا " اسفندارمذگان" نام داشت. فلسفه بزرگداشت این روز به عنوان روز " عشق " به این صورت بوده که در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب می کردند و علاوه بر اینکه ماه ها اسم داشتند ، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند.
به عنوان مثال روز اول ماه " روز اهورامزدا " ، روز دوم ، روز بهمن ( سلامت اندیشه) که نخستین صفت خداوند است ، روز سوم اردیبهشت یعنی " بهترین راستی و پاکی " که باز از صفات خداوند است و روز پنجم " سپندارمذ " بوده است. سپندارمذ لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده مقدس فروتن. زمین نماد عشق است ، چون با فروتنی ، تواضع و گذشت به همه عشق می ورزد. زشت و زیبا را به یک چشم می نگرد و همه را چون مادری مهربان در دامن پر مهر خود امان می دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندارمذگان را به عنوان نماد عشق می شناختند .
سپندارمذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا می کردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده به آنها هدیه دادهو از آنها اطاعت می کردند.
مردم ایران از جمله مرمانی هستند که زندگی آنان با جشن و شادی پیوند های فراوانی داشته ، یه مناسبت های گوناگون جشن می گرفتند و با سرور و شادمانی روزگار می گذرانده اند.
حال لازم می دانم نکته جالبی را که استاد کزازی در روز های آخر پاییز امسال ( پاییز 86) به آن اشاره کردند بازگو کنم و آن آنکه : استاد کزازی جشن کریسمس و سال نو میلادی را بر گرفته از مراسم شب یلدای ایرانیان می داند و معتقدند که آنها این جشن کریسمس خود را از شب یلدای ایرانیان الهام گرفته اند.
دوستان عزیزم ، همه ما به خوبی می دانیم که غربی ها با توجه به غرق شدن در زندگی مادی و صنعتی و نداشتن پیشینه تاریخی منسجم حرفی برای گفتن ندارن و به راستی می توان بر این سخن استاد کزازی صحه گذاشت ، ما ایرانیان همواره سمبل صلح و پاکی در جهان بوده ایم .
پس چرا ما باید اینگونه تحت تأثیر آنان قرار بگیریم و مراسم آنها را در کشورمان اجرا کنیم ،
چرا ما نباید سپندرامذگان ها را جشن بگیریم تا آنان را به انجام این جشن ها وادار کنیم و تا ابد از این جشن ها حفاظت کنیم ، ترسانم از روزی که آیندگان این سرزمین ذره ای تاریخ ایران را ندانند و هرچه که ان زمان دارند از فرهنگ غرب باشد و گروهی هم که در آن زمان از مهم با خبر باشند بر ما گذشتگانشان نفرین بفرستند که چرا قدرت امانت داری نداشته ایم همان گونه که ما اکنون بر آن حکمران هایی که با قرارداد های ننگین ترکمنچای ها و گلستان ها خاک این سرزمین را به رایگان به دست بیگانه گان سپردند نفرین و لعنت می فرستیم.
پس بیایید تا همه با هم امسال ، تنها سپندارمذگان را جشن بگیریم و آن را همچون همیشه پاس بداریم...
امسال ما تنها سپندارمذگان را جشن می گیریم ، با تبریک گفتن به همه دوستان و عشاق تنها در روز سگندارمذگان ، دادن هدیه در این روز بزرگ حتی با یک شاخه گل...
اما در روز ولنتاین یعنی 25 بهمن ، به هرکسی که به ما این روز را تبریک گفت ما در جواب روز سپندارمذگان را تبریک می گوییم تا بداند که ما از امسال تا ابد دیگر جشن ولنتاین را در ایران جشن نخواهیم گرفت!!!
با تشکر از صبر و شکیبایی که در خواندن این مطلب از خودتان نشان دادید...
در انتظار ایده های زیبایتان هستم ...
تا بعد...

.jpg)
دوستان عزیزم سلام...
در این نوبت به دلیل همزمانی آن با امتحانات ترم بهار فرصت و مجالی برای نوشتن مطلب نداشته ام...
به یاری خداوند به شما قول می دهم که در فصل آتش و گرما یعنی تابستان مطالبی درخور و خواندنی را به شما دوستان عرضه کنم...
در این نوبت تنها یک جمله از بیانات شیوا و پربار دکتر حسابی را برای شما عزیزان نقل می کنم...
تا فرصت دیگر بدرود...
دلی که بر ایران نمی تپد همان بهتر که هرگز نتپد !
پيام هاي ديگران () پنجشنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٦ - erekhshe
دوستان عزیزم سلام...
در ابتدا امروز یعنی روز پرستار را به تمام پرستاران این سرزمین کهن تبریک و شاد باش عرض می کنم...
من خود به شخصه ارادت خاصی نسبت به این قشر دارم و از نزدیک شاهد زحمات شبانه روزی و طاقت فرسایشان بوده ام...
سپاس بی کران از شما مهربانان ایران زیبای ما...
* * *
اگر به خاطر داشته باشید در چند پست قبل از سردار ملی یعنی ستار خان گفته بودم و در این نگاره قصد دارم تا از سالار ملی یعنی باقر خان بگویم...
مطلب این نگاره بر گرفته
از سایت : http://www.tabrizinfo.com/ و نوشته آقای مجدالدین کیوانی می باشد.
با امید پسند شما ...
باقر خان
باقر خان در محله «خيابان» تبريز، گويا در 1278 ق / 1240 ش متولد شد. از زندگی او پيش از ظهور در نهضت مشروطيت، اطلاع چندانی در دستنيست. ظاهراً در جوانی به بنايی اشتغال داشت و در محله خود به دليری و عياری شهره بود و به اين سبب، يك چند كدخدای آنجا شد. گفتهاند كه بهروزگار وليعهدی مظفرالدين ميرزا در تبريز، در زمره فراشان يا يوزباشيان دستگاه او در آمد و در استيفای آذربايجان هم مدتی مامور گردآوريماليات بود.
اما آنچه او را برانگيخت تا استعداد خويش را در سازمان دهی جنبش تودهها و رهبری آن نشان دهد، تلاشهای محمدعليشاه در برافكندن بنيادمشروطه و ظهور دوره استبداد صغير بود. در پی بمباران مجلس و تفويض حكومت و فرماندهی نظامی آذربايجان به كسانی چون محمدوليخانتنكابنی و عينالدوله و عبدالمجيد ميرزا. انقلاب در آذربايجان اوج گرفت و چون ستارخان نيز از اميرخيز به پا برخاست، «نائب باقرخان» (باقر بنا)هم از محله خيابان به او پيوست و با مجاهدانی كه گردآوردند، قصد تهران و كمك به مجلس شورا كردند، اما انجمن ايالتی تبريز كه حضور آن دو رادر شهر ضروری ميدانست، مانع رفتن آنها شد. اجازه ورود به عين الدوله و اردوی دولتی ندادند و ستار و باقر به اشغال وروديهای شهر وسنگربندی در خيابانها دست زدند. در نخستين روياروييهای قوای دولتی با مردم تبريز، حوزه نفوذ و اقتدار باقرخان كه تقريباً به طور مستقل كارميكرد، چندان گسترده نبود، ولی به تدريج با ضعف مرتجعان و هواداران شاه، نفوذ بيشتری يافت؛ چنانكه با محاصره تبريز توسط قوای دولتی كهموجب بروز قحطی در شهر شد، به ناچار باقرخان وظايف ديگری برعهده گرفت و اخطاريهها و اعلاميههای «مجلس غيبي» يا شورای مخفی تبريز،به مهر ستار يا باقر صادر ميگرديد.
گزارشها و مراسلات كنسولگريهای روس و انگليس، حاكی از نگرانی ماموران بيگانه از فعاليتهای باقرخان و ستارخان است كه به تعبير آنها موجباغتشاش در شهر شده بود. در اواخر رمضان 1326 / سپتامبر 1908 بازارهای تبريز بسته شد و انجمن ايالتی به تشكيل نيروهای نظامی به فرماندهيباقرخان و ستارخان دست زد كه هزينههای آن را مردم ميپرداختند. در برخی منابع اين هزينهها را از مالياتهای خودسرانهای دانستهاند كه توسطستار و باقر وضع، و اخذ ميشد. مخبرالسلطنه مهدی قلی هدايت از فعاليت اين دو، به مثابه اعمالی جابرانه و برای گردآوری مال سخن رانده و بهويژه برخی كارهای باقرخان را «ديوانگي» خوانده است. برخی از اظهارنظرهای ديگر هم برمی آيد كه باقرخان مردی تندخود و كم تحمل بود و گاهخلاف رسم و رويه كسی كه رهبری جنبشی را در دست دارد، عمل ميكرد؛ چنانكه يفرم خان كه خود از سران نامدار مشروطه بود، از برخی اعمالباقرخان به شدت انتقاد ميكرد.
به هر حال در اين ميان رحيم خان چلبيانلو به دستور محمدعلی شاه بر تبريزيان تاخت و يكی از نخستين اهداف او تخريب و تاراج محله خيابانبود كه از لحاظ نطامی و شمار مجاهدان در درجه اول اهميت قرار داشت. حملات بيوكخان، پسر رحيمخان به خيابان راه به جايی نبرد و رحيمخان خود به تبريز تاخت، همزمان با تحريك پاخيتانف، سركنسول روسيه مردم بيمناك شده، فريب ميخوردند و بيرقهای سفيد به علامت صلح باقوای دولتی بر خانههای خود برافراشتند. اوضاع طوری واژگونه شد كه باقرخان هم ناچار به خانه ميرهاشم خيابانی پناهنده شد و از روسها تامينخواست و حتی گفتهاند كه بيرق سفيد بر سر در خانهاش آويخت. اين حادثه سبب شد تا بسياری از مجاهدان ديگر نيز خانهنشين شوند و راه برايتسلط قوای دولتی هموار گردد. در حالی كه رحيمخان كدخدايان تبريز را وادار ميكرد تا 90 نفر از سران مجاهدان را كه باقرخان در راس آنها قرارداشت، به او تسليم كنند، دليری ستارخان كه بيرقهای سفيد را فروكشيد و باقرخان را رسماً به ادامه مبارزه فراخواند، اوضاع را به نفعمشروطهخواهان تغيير داد. باقرخان پس از اظهار پشيماني، به درخواست انبوه مردمی كه از مسجد صمصامخان به سوی خانه او روان شدند دوبارهبه تكاپو برخاست و عزم مقابله با رحيم خان كرد. سرانجام نيز به همت او و ديگر مجاهدان، محل استقرار رحيم خان در باغ شمال تصرف شد. پساز آن رشته امور شهر در دست مجاهدان افتاد و طرفداران شاه و مرتجعان كه در شبكهای مفسدهانگيز به نام «انجمن اسلاميه» گردآمده بودند، به ناچارشهر را ترك كردند.
در اين ميان، تهران به دست مجاهدان بختياری و گيلانی فتح شد و مخبرالسلطنه والی آذربايجان گرديد و با استقبال ستارخان و باقرخان روبهرو شد.وی از آغاز رشته امور را در دست گرفت و اعلام كرد كه كسی جز دولت و انجمن ايالتی در اداره امور مداخله نكند. از آن سوی سپهدار اعظم، ستار وباقر را برای رفتن به تهران تشويق كرد و مخبرالسلطنه هم كه نميخواست آن دو در تبريز بمانند و از پيش نيز از آنها دلتنگيها داشت، به سردی با آنهارفتار ميكرد و خواهان خروجشان از شهر بود و اين خوشنودی سبب شده بود كه برخی از روزنامهها نيز به بدگويی از سردار و سالار بپردازند. اينعوامل و نيز تلاشهای رقيبان و دشمنان ستار و باقر و نو دولتيان ناسپاس سخت موجب دلسردی اين دو مجاهد شد. باقرخان و ستارخان به نگارشنامههايی به مقامات در تهران دست زدند و خدمات خود را برشمردند و گاه پاسخهايی داير بر قدردانی دريافت داشتند؛ تا اين كه عضدالملكنايبالسلطنه احمدشاه و سپس مستشارالدوله، رئيس مجلس شورای ملی ضمن تاييد خدمات و زحمات آنها، هر دو را به تهران دعوت كردند و گويااز آخوند ملا محمدكاظم خراسانی نيز خواستند كه آن دو را به آمدن به تهران تشويق كند. توصيه آخوند، ستارخان و باقرخان را در اين كار راسخ كردو آن دو با گروههای مسلح خود رهسپار تهران شدند. البته در اين كار، اصرار انجمن ايالتی كه از هشدارهای روسيه داير بر تجديد لشكركشی بيمداشت، بيتاثير نبود.
ستار و باقر در نوروز 1289 تبريز را به قصد تهران ترك كردند. در زنجان، شيخ محمد خيابانی و ميرزا اسماعيل نوبری و برخی از وكلای مجلس درملاقاتی با اسماعيل اميرخيزي، منشی و مشاور ستار، از رفتن باقرخان و ستارخان به تهران ابراز نگرانی كردند. اميرخيزی چاره كار را در اين ديد كهآخوند خراسانی آنها را به عتبات دعوت كند پس چون مجاهدان به قزوين رسيدند، از علمای نجف تلگرافی رسيد كه آنها را به تشرف فرا ميخواند. بااين همه، استقبال گرم مردم از مجاهدان در همه شهرها و آمادگی تهرانيان برای استقبال موجب شد تا سردار و سالار هر دو سفر به عراق را به پس ازديدار از تهران موكول كنند.
برخی گزارشها حاكی از آن است كه علمای نجف به درخواست مستشارالدوله، رئيس مجلس شورای ملی - كه از آلت دست شدن اين دو توسط«اشخاص مغرض و معاند» بيمناك بود - و نيز درخواست محرمانه سپهدار اعظم از آخوند خراسانی، باقرخان و ستارخان را به عراق دعوت كردند. بههر حال سردار و سالار ملی در ميان استقبال بيسابقه مردم وارد تهران شدند و دولت به پذيرايی با شكوهی از آنان پرداخت و احمدشاه جوان هر دورا سخت محترم داشت. آنگاه ستارخان را نخست در باغ صاحب اختيار، و سپس در پارك اتابك و باقرخان را در باغ عشرت آباد جای دادند ومجلس شورای ملی نيز با اهدای لوحی به تقدير از آنها برخاست و تصويب كرد كه ماهانه به هريك 1000 تومان مقرری پرداخت گردد.
در اين ميان نزاع ميان اعتداليون و انقلابيون يا دموكراتها در حكومت مشروطه به اوج رسيده بود جناح اعتدالی كه بسياری از اشراف و فئودالها را دربر ميگرفت، از آغاز ورود باقرخان و ستارخان به تهران ميكوشيد به آنها نزديك شود و از وجودشان برای عقب راندن انقلابيون بهره جويد؛ چنانكهدموكراتها گويا پيشبينی ميكردند و به همين سبب، نميخواستند اين دو وارد تهران شوند، در نتيجه تمايل ستار و باقر به اين جناح، روابط آنها باكسانی چون سپهدار اعظم و سردار منصور و سردار محبی روی به گرمی نهاد، ولی با سردار اسعد و ديگر سران بختياری صميميتی حاصل نشد.انقلابيون نيز به نوبه خود كوششها كردند تا ميان ستار و باقر را به هم زنند، ولی تحريكات اعتداليون به جايی رسيد كه باقرخان در مجلسی، بر ضدنمايندگان دموكرات مجلس سخنانی درشت گفت و به تدريج روابط ميان دو سردار تبريزی با سيدحسن تقی زاده، رهبر انقلابيون تيره گرديد، تا آنجاكه وقتی ستارخان خواهان تبعيد تقیزاده شده، باقرخان هم از او پشتيبانی كرد.
نزاع ميان اعتداليون و دموكراتها به يك رشته خشونتها و قتلهايی منجر گرديد كه عدهای از سران مشروطه و دولتمردان نامدار از قربانيان آن بودند تاسرانجام بر اساس مصوبه مجلس شورای ملی و دستور كابينه مستوفیالممالك، يفرم خان رئيس نظميه تهران اعلام كرد كه مجاهدان بايد ظرف 48ساعت سلاحهای خود را تحويل دهند و اين كار به نزاع و جنگ ميان مجاهدان و قوای دولتی در محل اقامت ستارخان انجاميد و باقرخان هم باگروه خود بیدرنگ به ستارخان پيوست (30 رج 1328). سرانجام قوای دولتی فائق آمد و باقرخان دستگير شد و مورد تحقير و توهين قرار گرفت واموال مجاهدان و لوحه اهدايی به سالار و سردار ملی به يغما رفت.
سردار و سالار ملی به ناچار در تهران ماندند يا نگاه داشته شدند. ستارخان 4 سال بعد درگذشت و باقرخان نيز چند سال بعد، در آغاز جنگ جهانياول در زمره گروهی از آزاديخواهان در محرم 1334 / نوامرا 1915 رهسپار قلمرو عثمانی در عراق شد، ولی شكست آلمان در اين ناحيه و پراكندهشدن آزادی خواهان، باقرخان و يارانش را به فكر بازگشت به ايران انداخت، وی و يارانش در راه بازگشت در حدود مرز قصر شيرين در خانه مرديبه نام محمد امين طالبانی بيتوته كردند ولی شبانگاه همه به دست او كه طمع در اموالشان بسته بود، كشته شدند (ح 1335 ق / 1917 م). چند روز بعدماموران انگليسی كه از سابقه شرارتهای محمدامين آگاه بودند، از ماجرا خبر يافتند و او را گرفتند و پيكر باقرخان را كه در گودالی دفن شده بود،يافتند. محمدامين طالبانی اعدام، و باقرخان همانجا به خاك سپرده شد. بعدها در آذرماه 1325 مجسمهای از او در ميدان شهرداری تبريز نصبكردند، ولی با سقوط حكومت پيشهوري، آن مجسمه نيز در زمره چيزهای ديگر از ميان رفت. در آذرماه 1354 جسد باقرخان، سالار ملی از روستايمحمد امين كه اكنون بيشمان نام دارد، به تبريز منتقل و با احترام در گورستان طوبائيه دفن شدند و بنايی شايسته بر گور او برپا گرديد و چندی بعد نيزيكی از خيابانهای تبريز «سالار ملي» نام گرفت. باقرخان تنها يك دختر به نام ربابه داشت كه در 31 خرداد 1347 ش، 7 سال پيش از انتقال پيكرپدرش به تبريز، درگذشت.
![]()
به نام یگانه ایزد جاودان
دوستان عزیزم سلام...
همان طور که با شما وعده کرده بودم در بین مطالبی که از تاریخ ایران برای شما می گویم هر چند گاهی گریزی به زندگی یکی از سرداران بزرگ و میهن پرست معاصر می زنمو از زندگی آنان با شما می گویم .
در این نگاره از زندگی مرد جنگل های شمال ، مرد باران ، مرد دریا ، میرزا کوچک خان برای شما می گویم.
در ابتدا نقلی را که در قدیم از زندگی و قدرت بازوی میرزا شنیده ام را برای شما عزیزان می گویم :
" نقل است که روزی میرزا در تهران مشغول قدم زدن بود که ناگهان فردی را دید که به یک آدم بخت برگشته حمله کرده و قصد اخاذی و زورگیری دارد.
میرزا به سمت ان مرد رفت و برای این کار زشتی که آن فرد بذهکار انجام داده بود سیلی بر گوش او نواخت ، آنقدر سیلی میرزا محکم بود که ان مرد بذهکار جان به جان آفرین تسیلیم کرد. "
این مطلبی که برای شما انتخاب کرده ام از سایت دانشنامه " رشد " به آدرس :
http://daneshnameh.roshd.ir
میرزا کوچک خان
یونس معروف به میرزا کوچک پسر میرزا بزرگ از مردم رشت و ساکن استاد سرا در خانوادهای متوسط در روستای زیدخ از توابع فومنات تولد یافت.
تحصیلات مقدماتی را در مدرسه حاجی حسن در صالح آباد رشت و مدرسه جامع گذرانید آنگاه به تهران آمد و در مدرسه محمودیه به تحصیل پرداخت اما از آنجا که شور میهن پرستی در سرداشت قدم به میدان مبارزه گذاشت از همان دوران تحصیل حامی مظلومان و دشمن ستمگران بود. اگر کسی نسبت به شخص ستمی میکرد میرزا با ظالم مبارزه میکرد. هیکلی بزرگ و چشمانی زاغ و بازوانی ورزیده، پیشانی بازو چهرهای خندان داشت. در ادب و تواضع نیز مشهور و بسیار عفیف و معتقد به فرائض دینی و مؤمن به اصول اخلاقی، مردی ساکت، متفکر و سخنانش سنجیده و گاه آمیخته به لطیفه و مزاح بود.
به شاهنامه علاقه خاصی داشت و در جنگل مجالس شاهنامه خوانی برپا میداشت.
میرزا کوچک مردی سخت وطن پرست و آزادیخواه بود. هنگامیکه مجلس به توپ بسته شد. میرزا کوچک از طرف محمد علی شاه در تفلیس و بادکوبه بود و تاحدی با مقتضیات دنیای جدید آشنا گشت. چون علما در سفارت عثمانی در شبهندری رشت متحصن شدند وی نیز متحصن گردید و پس از اینکه آقا بالاخان حاکم ستمکار عامل استبداد کشته شد، میرزا کوچک به مجاهدان پیوست و جزو ابواب جمعی سپاه سپهدار تنکابنی شد اما بزودی به گروه سردار محیی ملحق گردید و در فتح قزوین شرکت و برای پیروزی مجاهدین کوشش بسیار کرد. از جمله توپچی مجاهدان گفت اگر توپ برفراز فلان کوه قرار داده شود بر دشمن بهتر مسلط میشویم میرزا کوچک با کمک چند نفر این کار را انجام داد اما به کمر میرزا صدمه خورد و درد آن تا پایان عمر آزارش میداد. در فتح قزوین میرزا کریم خان رشتی از میرزا کوچک دلجوئی کرد و او را روانه سپاه مجاهدین ساخت، میرزا کوچک در علیشاه عوض شهریار به مجاهدین ملحق گردید و در فتح تهران شرکت جست و در جنگ سه روزه با استبداد مأمور جبهه قزاقخانه بود. در شورش شاهسون همراه یپرم و سردار اسعد بیاری ستارخان رفت اما بیمار گشته نیمه راه بازگشت آنگاه به جنگ ترکمنها که بوسیله شاه مخلوع تحریک شده بودند رفت و در این جنگ تیر خورد او را بظاهر برای معالجه به روسیه فرستادند ولی محمد علی میرزا میخواست او را به دریا بیندازند اما ناخدا چنین ناجوانمردی نکرد. حتی از پزشک کشتی خواست تا او را درمان نماید و پس از چند ماه در بادکوبه و تفلیس معالجه شده به گیلان بازگشت و هنگامی به ایران رسید که ترکمنها دیگر سر جنگ نداشتند.
به امر کنسول روس میرزا کوچک خان بواسطه داشتن افکار آزادیخواهانه از موطن خود تبعید گردید و مدتی در تهران بسر برد اما همیشه فریادش نسبت به جور و ستم روسها بلند بود. در تهران از رفتار برخی از مجاهدین از جمله معزالسلطان (سردار محیی) رنجید و از او برید. در حالیکه با تنگدستی روزگار میگذرانید از پذیرفتن کمکهای سردار محیی خودداری میکرد.
میرزا کوچکخان علت عقب افتادگی ایرانیان را نداشتن سواد و دانش نو میدانست از اینرو به گشودن و تأسیس چند باب مدرسه اقدام کرد.
میرزا کوچک مردی زود رنج، پاکدل، رحیم، صریحالهجه بود.
میرزا کوچک خان پس از اینکه به گیلان بازگشت در صدد مقابله با روسها و مخالفت با سیاستمدارانی برآمد که منافع ملی و مردم را رها کرده، به دنبال هوسهای نفسانی و پیروی از سیاست بیگانگان بودند.
میرزا کوچک امید فراوان به مشروطه نوپا و نوخاسته بسته بود ولی بیگانگان نمیخواستند ایران دارای حکومتی باشد که از حقوق ملت خود دفاع کند. لذا به آزار کردن و نومید ساختن آزادیخواهان و مبارزان راه آزادی پرداختند. میرزا کوچکخان طاقت این همه ستم را نیاورد، از این رو با تنی چند از همراهان به گیلان رفت و در آنجا با کمیته دموکراتهای رشت ارتباط یافت و دکتر حشمت طالقانی قول همه نوع مساعدت و همکاری را داد و در تمام مدت قیام همواره از کمک به این ایران دوستان کوتاهی نکرد. در این احوال حاجی احمد کسمائی همدرس و همدوره میرزا کوچک خان پنهانی با وی در کسما ملاقات میکند و با هم سوگند یاد میکنند که در راه پیشرفت نهضت جنگل همکاری نمایند. خبر تشکیل انقلاب جنگل به همه ایران میرسد، آزادیخواهان و ناراضیها باین حزب میپیوندند و روز به روز نهضت جنگل نیرومندتر میگردد. سلطان داودخان افسر ژاندارمری که از تربیت شدگان سوئدیها بود به این نهضت پیوست علت پیوستن وی را به انقلاب جنگل چنین گفتهاند چون در شیراز بوسیله قوام الملک شیرازی دستگیر و شکنجه شد، از شیراز گریخته به گیلان میآید و به انقلاب جنگل میپیوندد غلامرضا خان برادر سلطان داودخان که برای سرکوبی جنگلیها از مرکز به گیلان آمد با سپاهیان همراه خود به جنگلیان پیوست. میرزا محمدتقی پسیان نیز در کمک به انقلاب جنگل کوتاهی نمیکرد از جمله عدهای را از طرف حزب سوسیال دموکرات که خود نیز عضو آن بود، همچنین لاهوتی و میرزاده عشقی را کمک کرد که به میرزا ملحق شوند مردم آزادیخواه گیلان از هر نوع کمک در حق جنگلیان دریغ نمینمودند و به صورتهای مختلف به این نهضت کمک میکردند اسلحه برای آنها میفرستادند، آنان را از خطرات احتمالی و حملات دولت مرکزی و روسها آگاه میساختند.
رفته رفته بر قدرت جنگلیها چندان افزوده شد که تا نزدیکیهای رشت پیشروی کردند و با شبیخون زدن به مراکز دولتی حکمران رشت و کنسول روس سخت نگران شدند و باز همچنان بر قدرت و نفرات جنگلیها افزوده میشد.
هدفهای نخستین جنگلیها چنین بود:
اخراج نیروهای بیگانه- برقراری امنیت و رفع بیعدالتی – مبارزه با خود کامگی و استبداد در شماره 28 سال اول روزنامه جنگلی
درباره ایدئولوژی جنگلیها چنین آمده است:
«ما قبل از هر چیز طرفدار استقلال مملکت ایرانیم استقلالی به تمام معنی کلمه بدون اندک مداخله هیچ دولت اجنبی – اصلاحات اساسی مملکت و رفع فساد تشکیلات دولتی که هر چه بر سر ایران آمده از فساد تشکیلات است.
ما طرفدار یگانگی عموم مسلمانانیم این است نظریات ما که تمام ایرانیان را دعوت به هم صدائی کرده خواستار مساعد تیم.»
مجاهدین اولیه جنگل به احتیاجات زندگی توجهی نداشتند موهای سر و صورت را رها کرده تا جائیکه موهای اصلاح نشده آنان را به شکل خاصی جلوهگرد میساخت. یک کلاه نمدی سیاه بر سر و یک نیم تنه ضخیم پیشمین چوخا) بر تن و کفشی از چرم گاو میش (چموش)به پا و کولهباری سنگین به پشت و چماقی از چوب از گیل در مشت- یک تفنگ ورندل یا حسن موسی به دوش- یک داس یا دهره آویخته به کمر و چند قطار فشنگ حمایل“ داشتند. نقل از کتاب سردار جنگل تألیف ابراهیم فخرائی.
کار جنگلیان همچنان بالا میگرفت داوطلبان تازه از هر دسته و طبقه از کاسب، کشاورز، درس خوانده و روشنفکر، پزشک و نویسنده و .... به این نهضت می پیوستند و در راه پیشبرد هدفهای انسانی و ملی و میهنی از جان و دل میکوشیدند و با ایمان و شور فراوان به جنگ ستم ستمکاران میرفتند.
چون جنگل دارای مردان حقوق و روشنفکر گشت مرا منامهای نوشتند که در اینجا مواد 9 گانه آن ذکر میگردد.
ماه اول
حکومت عامه و قواء عالیه در دست نمایندگان جمع خواهد شد.
قواء مجریه در مقابل منتخبین مسئول بوده و تعیین آنها از مختصات نمایندگان متناوب ملت میباشد.
کلیه افراد بدون فرق نژاد و مذهب از حقوق مدنیه بطور تساوی بهرهمند خواهند بود.
آزادی تامه افراد انسان در استفاده کامل از قواء طبیعی خود.
الغاء کلیه شئون و امتیازات.
ماده دوم- حقوق مدنیه ماده سوم انتخاب – ماده چهارم اقتصاد- ماده پنجم معارف و ... ماده ششم قضاوت ماده هفتم دفاع- ماده هشتم کار- ماده نهم حفظ الصحه این اصول نه گانه مشتمل بر 34 موضوع است.
در این اصول مترقیانه بهرهمندی افراد جامعه از حقوق مدنی و حفظ منافع ملی به خوبی رعایت شده است، پس از شناسائی و موقع و محل جنگلیها بوسیله هواپیماهای انگلیسی با توپ و غیره باین آزادیخواهان حمله شد و میرزا کوچک خان به همه افراد جنگلی سپرده بود که به سوی نیروهای دولتی ایران تیراندازی نکنند زیرا آنانرا برادر ارتشی میدانست و مرتباً عقب نشینی میکردند تا اینکه میرزا کوچکخان در نقطه سردی از جنگل در فصل زمستان بدون پوشاک و سرپناه از سرما خشک شد و یکی از جایزه بگیران سرمیرزا کوچک خان را برید و نزد خریداران سرآزادی خواهان برد. باین ترتیب با دخالت مستقیم روسها، انگلیسیها مقاومت جنگلیان پس از 7 سال مبارزه در هم شکست. خالو قربان چون از میرزا کوچک خان رنجیده بود در سقوط نهضت جنگل و شکست میرزا کوچک خان با گرفتن درجه سرهنگی باین جنبش ملی خیانت کرد. انقلاب جنگل در 1333 ایجاد و در 1340 نابود گردید.
“ میرزا انسانی عفیف و مهربان بود دلی نازکتر از برگ گل و مقاومتی سختتر از صخرههای کوهستان داشت، او تنها یک مرد نبود بلکه جوانمردی وارسته بود. او حظ نفس و زندگی راحت و جاه و مقام را به یک سو افکند. برتوسنیهای نفس لگام زد، اما خود اسیر خدمت خلق گردید او میدید که خون هزاران جوان، پیر، عالم و عامی، در راه نهضت مشروطیت ایران به خاک ریخته شده ولی عناصر بدنام و بدکام و بدکنش مانند دوال پا بر گرده ملت ایران سوار شدهاند و با شلاق ستم پیکر کهنسال ایران را شکنجه میدهند و این شکنجهها را میدید و رنج میبرد تا روزی که احساس کرد این شلاقها هر روز وی را میآزارد و روان او را مانند خوره میخورد، ناگزیر آزرده به گیلان شتافت و کرد آنچه را که میدانیم.
او تنها به گیلان برگشت و پیریزی پیکار آینده خود را به تنهائی آغاز کرد. مرا یاری آن نیست تا در این باره بیان دارم که در فرستادن او به جنگل چه کسی یا کسانی تأثیر داشتهاند یا مایه دلگرمی او شده بودند. آیا عناصر ملی و خیراندیش یا مردمی از داخل و خارج او را ارشاد بدین کار نمودند سخنی است که نمیتوان آنرا با استحکام بیان نمود... میرزا به معنی واقعی مردی میهن پرست بوده است. نه به وعده حکومت فریفته شد و نه مژده حکومت بزرگتری او را منحرف ساخت. به وعدهها پوزخند میزد و بنامه مشفقانه و خیرخواهانه سفیر روس بیاعتنائی میکرد. حتی اگر مفادنامه سفیر را گوش میکرد کشته نمیشد و امروز هم زنده بود و با اعزاز و حشمت میزیست. میرزا با تمام سعیای که داشت از جامعه شناسی به دور بود و یک عنصر انقلابی به معنی عام نبود و از خوی سیاسی و سیاستمداری بهره نداشت. او برای خود اربابی جز وجدان خویشتن و آرمانهای ملی نمیشناخته ولی از درک صاحبان این آرمانها غافل نمانده بود- میرزا مردی مذهبی بود که هر خیانتی را هر اندازه هم که کوچک بود گناه میشمرد. هر چند سخت مهربان و پاکدل بود ولی به هنگام قتال بشیر شرزهای میماند و از کشتن و کشته شدن باکی نداشت.
میرزا تنها خودش بود و یک دنیای باطن. مکنت او فقط یک قران پولی بود که در جیبش یافته شد. ولی یک قران جاویدی که همیشه برای صاحبش نامی برابر گنج قارون بجا گذاشت. از آن عالیتر و انسانیتر آنکه میرزای سرمازده و خسته و کوفته در حال نزار دل ندارد رفیق راه خود را تنها گذارد، لذا گانوک را بر دوش میکشد و میخواهد او را از گدوک عبور دهد. دل ندارد زنده یا مرده همرزم خود را بدست دشمن بسپارد هر چند که خود زنده اسیر شود از اینرو این مرد بزرگ و انسان قهرمان با فدا کردن جان خود در راه دوست نشان داد که علیه نفس خود نیز سخت جنگیده است و آن چیزی است که جهاد اکبر نام دارد. مردی که قیام میکند ولی پیشنهاد هر نوع حکومتی را مردود میشمارد مردی که هر گونه شهوت را در خود کشته و عادت به نوع را به شهوت خدمت تبدیل گردانیده بود. آن اندازه که کشته شد و در کشته شدن نیز اثر جاودانهای از خلق و خوی انسانی خود بیادگار گذاشت که اخگر نیستی بر ادعای مخالفان خود افکند.
وقتی که سردار جنگل درک میکند که جز مرگ و تسلیم راه دیگری نمانده است ترجیح میدهد که با رزم،خود را به دیار آذریان برساند، باشد که مایهای تازه برگیرد.
میرزا دلی حساس و روانی حق طلب و پرشور داشت. وجودش شیفته عدالت بود و از بیدادگری نفرت داشت. رزمندهای مشهور و سرداری نیک نفس بود.
میرزا مردی خیراندیش و مدبر و سیاستمداری نزدیک بین بود که آگاهیهای او مانند کرم ابریشم به دور وجودش میپیچیدند و وی را از خارج بیخبر میگذاشتند....“
تا نگاره ای دیگر بدرود ...

هر روزتان نوروز ، نورزتان پيروز
اي ايرانيان ، فرا رسيدن نوروز باستان ،
تابش بهار بر ايران هميشه جاودان ، و يادگار شش هزار سال تاريخ و تمدن و فرهنگ بر شما هموطنانم شاد باش باد !!!!
شاد زي مهرتان افرزون باد، اي مردم كهن ترين سرزمين جهان !
براي شما بزرگواران سالي خوش ، زيبا ، همراه با سلامتي روز افزون را در زير سايه لطف و رحمت ايزدي را آرزومندم.
در اين لحظات پاياني سال از ايزد پاك مي خواهم كه همه هموطناني كه اكنون در بستر بيماري هستند را مورد لطف افزون تر خود قرار داده و سلامتي را به آنها بازگرداند.
از خدا مي خواهم تا هموطنانم را در هر جايي كه از كره خاكي قرار دارند به ارزوهايشان برساند.
از خدا مي خواهم تا ديگر روزي را نبينم كه هموطنم دست حالي به حانه رفته ، شب را با گرسنگي و بيماري سپري كند.
از خدا مي خواهم تا همه هموطنانم را به سر منزل مقصود كه لطف و رضايت الهي است روز به روز
نزديك تر كند.
آمين !
به فرياد مي گويم كه خداوندا ، راضي ام به رضاي تو ام !
با من آن كن كه شايسته آن باشم !
هرگز بر من خشم نگير ، چون كه اين بنده كوچك و خوار، تحمل آن ندارد كه گوشه اي از ناراحتي تو را ببيند .
به همه مقدسات عالم سوگند كه :
خدايا عاشقانه دوستت دارم ...

فوري **** فوري
دوستان عزيزم سلام
اين پست فوري را حتما به هر آنكس كه عاشق ايران و ايراني است معرفي كنيد .
ماجرا از اين قرار است كه کمپاني برادران وارنر اخيرا فيلمي بنام 300 رو آماده اکران در سينماهاي هاليوود و سراسر دنيا کرده .
اين فيلم قرار است روز 9 مارس يعني فردا اکرانش در آمريکا آغاز شود ....
من به عنوان کوچيکترين ايراني از تمام شما در هر جاي دنيا تقاضا دارم که به شديدترين لحن ممکن اعتراض خود را به اين کمپاني ، کارگردان و نويسنده اين فيلم اعلام کنيد ...
خوشبختانه در سايت Petition Online در اين رابطه اعتراض نامه اي تنظيم شده که ميتوانيد با مراجعه به لينک زير اعتراض مذکور رو امضاء کنيد :
http://www.petitiononline.com/wpci96c
اين دو ايميل کمپاني وارنر :
اين شماره تماس و آدرس اين کمپاني :
Warner Warner Bros . Online Inc
Bldg. 505
Tel: 001 818 977 0018
Fax: 001 818 977 5523
اين ايميل نويسنده نادان فيلم 300 :
اينم از سايت رسمي اين فيلم :
http://300themovie.warnerbros.com
نشان دهيد كه ايراني هستيد ...
پيام هاي ديگران () پنجشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٥ - erekhshe
به نام يگانه آفريدگار
با عرض سلام خدمت شما دوستان هميشه همراهم...
مي دانم كه براي اين دير به روز شدن ابن نگاره بسيار از دست بنده حقير ناراحت هستيد اما اين ماه ، يعني ماه بهمن 85 براي من در زمره بدترين و سخت ترين ماه هاي اين چند سال عمر بي ارزشم قرار گرفته ، در اين ماه پدر بزرگ عزيزم بر اثر ضايعه مغزي در بيمارستان بستري شد و بنده به همراه ساير نزديكان از روز اول ماه تا كنون درگير مسائل درماني و مراقبتي او هستيم ، همين امر سبب شده كه من فرصتي براي انجام كارهاي خود نداشته باشم و به روز كردن اين نگاره هم از قاعده مستثني نسيت.
از همه شما عزيزان عاجزانه و خالصانه مي خواهم كه براي سلامتي همه بيماران در اين كره خاكي دعا كنيد باشد كه خداي بزرگ به نداي شما گوش دهد.
در اين فرصت مطلبي از كتابي كه به تازگي خواندن آن را شروع كردم براي شما برگزيده ام ف اميد دارم كه مورد پسند شما واقع شود ،
اين مطلب برگرفته از كتاب " شناخت اساطير ايران " نوشته : جان هينلز –
ترجمه : ژاله آموزگار و احمد تفضلي - انتشارات نشر چشمه .
طرح كلي تاريخ ايران
در گذشته بسيار دور اقوامي كه اكنون در اروپا و ايران و هند زندگي مي كنند ، همه به يك گروه از قبايل " نعلق " داشتند كه اكنون آن ها را هندواروپائيان مي نامند.
اينان كه شايد در اروپاي مركزي مي زيستند، به تدريج شاخه شاخه شدند و ملت هاي خاصي را تشكيل دادند. آريائيان كه بخشي از اين مجموعه اقوام بودند ، راهي جنوب شرقي شدند و در هزاره دوم و اول پيش از ميلاد بر هند و ايران يورش بردند.
نبايد تصور كنيم كه اينان سپاه واحد نظام يافته بزرگي بودند ،بلكه بايد گفت گروه هاي قبيله اي كوچكي بودند كه هركدام مستقلاً در جايي مستقر شدند و سرانجام پس از گذشت قرن ها شمار آنان چنان افزايش يافت كه بر آن سرزمين مسلط گشتند.
اقوامي كه در هند و ايران استقرار يافتند ، به هندوايرانيان معرووفند.
دين آنان در مجموعه اي از سرود هاي باستاني هندي به نام ريگ ودا و سرودهاي باستاني به نام يشت ها حفظ شده است. اين دين بازتابي است از روش زندگي آنان كه چادرنشين و جنگجو بودند ، از زيبايي طبيعت لذت مي بردند و در عين حال از دشمني و بدخواهي آشكار آن در هراس بودند.
در اين سرودها از زيبايي سپيده دم و از وحشت خشكسالي بحث بسيار در ميان است. خدايان آنان يا صورت هاي شخصيت يافته اي از آرمان هايي مانند "راستي"اند يا پديده هاي پديده هاي طبيعي همچون طوفان يا قهرمانان ماجراجو مانند ايندرَه و كرساسپَه (گرشاسپ) كه غول هاي تهديد كننده بشر را نابود مي كنند.
ادامه دارد...
بدرود
به نام يگانه هستي دو عالم
با تقديم هزاران درود خدمت شما دوستان عزيزي كه هميشه با نظرات زيبا و سازنده دلگرم كننده من در نگاشتن اين نگاره هستيد.
در اين مدت من مشغول پس دادن آموخته هايي هستم كه در مدت سه ماه گذشته از اساتيد بزرگوارم آموخته ام. (يعني امتحان هاي پايان ترم.)
براي من كه اولين ترم خود را در سطح آموزش عالي سپري كردم اين امتحانات شور و حال خاصي را در من ايجاد كرده است و تمام وقت من را به خود اختصاص داده است.
در اين نگاره با نزديك شدن ماه بهمن ، ماه تغيير سيستم حكومتي ايران از رژيم شاهنشاهي به رژيم جمهوري اسلامي كه نقطه عطفي است در تاريخ كشور ما لازم ديدم تا مطلبي از يكي از بزرگان معاصر و قهرمانان معاصر اين مرز و خاك را براي شما در اين نگاره قرار دهم.
مطلب اين نگاره را به " ستار خان " سردار ملي ايران اختصاص داده ام.
مطلب اين نگاره از مقالات خانم فاطمه معزي است كه در سايت " موسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران " به آدرس : www.iichs.org موجود است.
بعد از پايان يافتن امتحان هايم دوباره با شما از تاريخ كهن اين مرز و بوم خواهم گفت.
ستار خان
" ستارخان فرزند حاج حسن بزاز قره داغي در 1284ق در قره داغ متولد شد. او از سواد چنداني بهرهمند نبود و در تبريز به دلالي اسب مشغول بود.
ستارخان كه در دسته لوطيهاي محل اميرخيز تبريز بود مدتي كوتاه به كدخدايي اين محله انتخاب شد و بعد به دسته تفنگداران ويژه وليعهد مظفرالدين ميرزا پيوست ولي در اين كار چندان موفق نبود و بار ديگر به دلالي اسب روي آورد و در عين حال شرارت را نيز پيشه خود كرد.
مأموران دولتي او را به علت ناآرامي تحت تعقيب قرار دادند و او ناگزير به فرار از تبريز شد و به عتبات عاليات رفت.
در سامراء در مسلك مريدان مرجع تقليد وقت آيتالله ميرزاحسن شيرازي درآمد، اما اقامت وي در عتبات نيز چندان طولي نكشيد و به علت ضرب و جرح يكي از خدام، توسط پليس عثماني دستگير و به ايران بازگردانده شد.
در تبريز به دلالي اسب مشغول شد و در اين كار تا به جايي ارتقاء يافت كه ميدان اسبفروشان تبريز را در اختيار خود گرفت. با آغاز جنبش مشروطهخواهي در تبريز ستارخان نيز به انجمن حقيقت پيوست و پس از تشكيل انجمن ايالتي تبريز به عضويت آن درآمد.
ستارخان در دورهاي كه محمدعلي شاه به مخالفت با مشروطه پرداخت در تبريز فعال شد و در مقابل قواي دولتي ايستادگي كرد. اين مقاومت او را به قهرماني ملي تبديل كرد و از اين مقاومت داستانها براي وي ساختند.
پس از آنكه قواي مقاوم در برابر روسها تسليم شد حضور سردار ملي با دسته مسلح خود در تبريز معضلي بود و به همين جهت تدابيري براي خروج وي و باقرخان تدارك ديده شد تا اينكه در 28 شوال 1328 اين دو به همراه گروهي از ياران مسلح خود بنابه دعوت تلگرافي آخوند ملا محمدكاظم خراساني به تهران وارد شدند.
علي رغم توصيه مخبرالسلطنه حاكم تبريز كه به سردار اسعد گفته بود: « زياد باد زير بغل آنها نيندازد» استقبالي عظيم از آنها شد.
سردار و سالار ملي به همراه فداييان خود در پارك اتابك مستقر شدند و در هنگامي كه دولت دستور خلع سلاح همگان را صادر كرد اين دو به خواسته دولت تن نداده، در نتيجه به محاصره قواي دولتي درآمدند و جنگ بين آنها درگرفت.
ستارخان خود در اين درگيري هدف گلولهاي قرار گرفته و از ناحيه پا محروج شد. گرچه بعدها ادعا كرد كه اين تير از سوي كسان خود وي شليك شده است نه قواي دولتي، از اين زمان به بعد ستارخان ديگر به گرد سياست نگشت و در تهران اقامت داشت تا اينكه در 25 آبان 1293ش/ 28 ذي الحجه 1332 درگذشت. "
تا نگاره اي ديگر بدرود...
پيام هاي ديگران () شنبه ۳٠ دی ،۱۳۸٥ - erekhshe
به نام يزدان پاك
دوستان عزيزم سلام...
از ديركرد يك ماه اين نگاره از همه شما عزيزان پوزش مي طلبم.
باور كنيد كه در اين مدت كارهاي دانشگاه از يك سو و كارهاي جنبي از سوي ديگر مجالي براي نوتن مطلب برايم نگذاشته بود.
اكنون شب يلدا را مناسب ديدم تا با نوشتن مطلبي درباره اين شب عزيز دوباره اين نگاره را به روز كنم.
اين مطلب را من از نوشته هاي آقاي امير پوريان از وبلاگ نويسان خوب ايراني مي باشد كه براي شما انتخاب كردم.
از هفته بعد با مطالبي جديد دوباره نداي همدلي را با هم مي خوانيم....
** شب يلدايتان فرخنده باد اي ايرانيان **

شب يلدا
شب يلدا يا «شب چله» شب اول زمستان و درازترين شب سال است. و فرداي آن با دميدن خورشيد، روزها بزرگ تر شده و تابش نور ايزدي افزوني مي يابد. اين بود که ايرانيان باستان، آخر پاييز و اول زمستان را شب زايش مهر يا زايش خورشيد مي خواندند و براي آن جشن بزرگي بر پا مي کردند.
اين جشن در ماه پارسي «دي» قرار دارد که نام آفريننده در زمان قبل از زرتشتيان بوده است که بعدها او به نام آفريننده نور معروف شد،همان که در زبان انگليسي "day"خوانده ميشود.
يلدا و جشنهاي مربوطه که در اين شب برگزار مي شود،يک سنت باستاني است.يلدا يک جشن آريايي است و پيروان ميتراييسم آن را از هزاران سال پيش در ايران برگزار مي کرده اند.يلدا روز تولد ميترا يا مهر است.اين جشن به اندازه زماني که مردم فصول را تعيين کردند کهن است.
نور،روز و روشنايي خورشيد،نشانه هايي از آفريدگار بود در حالي که شب ،تاريکي و سرما نشانه هايي از اهريمن. مشاهده تغييرات مداوم شب و روز مردم را به اين باور رسانده بود که شب و روز يا روشنايي و تاريکي در يک جنگ هميشگي به سر مي برند.روزهاي بلندتر روزهاي پيروزي روشنايي بود درحالي که روزهاي کوتاه تر نشانه اي از غلبه تاريکي.
براي در امان بودن از خطر اهريمن،در اين شب همه دور هم جمع مي شدند و با برافروختن آتش از خورشيد طلب برکت مي کردند.
از منابع رومي مي دانيم که پيران و پاکان به تپه اي رفته ، با لباس نو و مراسمي از آسمان مي خواستند که آن «رهبربزرگ» را براي رستگاري آدميان گسيل دارد و باور داشتند که نشانه زايش آن ناجي ، ستاره ايست که بالاي کوهي – به نام کوه فيروزي- که داراي درخت بسيار زيبايي بوده است، پديدار خواهد شد. و موبد بزرگ براي اين موضوع دعايي مي خوانده که قسمتي از آن هنوز در کتاب بهمن يشت بر جاي مانده و اين گونه است :
آن شب که سرورم زايد
نشانه اي از ملک آيد
ستاره از آسمان ببارد
هم آنگونه که رهبرم در آيد
ستاره اش نشان نمايد
ظاهرا پس از مسيحي شدن روميان، سيصد سال بعد از تولد عيسي مسيح، کليسا جشن تولد مهر را به عنوان زادروز عيسي پذيرفت، زيرا، موقع تولد او دقيقا معلوم نبود. ازين روست که تا امروز بابانوئل با لباس و کلاه موبدان ظاهر مي شود و درخت سرو و ستاره بالاي آن هم يادگار مهري هاست،
جالب اين است که يلدا کلمه ايست سرياني به معناي تولد و به گفته ابوريحان آن را شب زادن ترجمه کرده اند.
همچنين گفته ميشود وقتي ميتراييسم از تمدن ايران باستان در جهان گسترش يافت،در روم وبسياري از کشورهاي اروپايي ،روز ?? دسامبر به عنوان تولد ميترا جشن گرفته ميشد.ولي پس از قرن چهارم A.D در پي اشتباهات محاسباتي اين روز به ?? دسامبر انتقال يافت و در آن زمان مسيحيان روز ? ژانويه را روز تولد مسيح جشن مي گرفتند.اما با گسترش مسيحيت در آن زمان به دليل اينکه نمي توانستند مردم را از برپاداشتن اين جشن منع کنند بنابراين روز کريسمس را به روز ?? دسامبر جابه جا کردند.
آيين شب يلدا يا شب چله، خوردن آجيل مخصوص ، هندوانه، انار و شيريني و ميوه هاي گوناگون است که همه جنبه نمادي دارند و نشانه برکت، تندرستي، فراواني و شادکامي هستند. در اين شب هم مثل جشن تيرگان، فال گرفتن از کتاب حافظ مرسوم است. حاضران با انتخاب و شکستن گردو از روي پوکي و يا پري آن، آينده گويي مي کنند.
بر گرفته از کتاب " ديدي نو از آييني کهن " نوشته دکتر فرهنگ مهر و "گاهشماري و جشنهاي ايران باستان" نوشته هاشم رازي
بدرود....